آخ...عید آمد و رفت ومن فرصت تکون خوردن نداشتم
باید زور نفسم رو تقویت کنم....از باد شرق هم عجیب خبری
نیست...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0  توسط باد شمال
|
بسیار نبودیم و بسی خاطره بگذشت...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 21  توسط باد شمال
|
بالاخره تمام شد...کابوس خاک و در به دری تمام شد
کم کم می شود دوباره نفس کشید....حتی فکر کرد...
کامپیوتر را را انداخت....نوشت....
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17  توسط باد شمال
|
عید را زیر خروار ها خاک شروع کردم....و خاک بازی ما
انگار تمامی هم ندارد....حتی صدایم بوی خاک گرفته....
دعا کنید باد های موافق وزیدن بگیرند و خاک ها را
بروبند...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 22  توسط باد شمال
|
و در آستانه ی سال نو خداوند همیگیمان را
از بلایای آسمانی و تغییرات ساختمانی،
مصون بداراد.....
وه که چه ماجرای نمور و پیچ در پیچی ست
در امتداد لوله کشی ساختمان......زیر پوسته های
ترک خورده ی رنگ.....و حضور شکسته ی سنگ....
و گرفتاری های جا به جا و کاشی های تا به تا........
خدا به خیر بگرداند این خرابی عظیم را....
آمین....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17  توسط باد شمال
|
هر چند که مدتها است تنها به سر زدن و خواندن نوشتههای فوقالعاده زیبای باد شمال عزیزم اکتفا کردهام، ولی امروز و البته با کمی تاخیر آمدهام تا سالگرد تولد یک سالگی این بینام و نشان را تبریک بگویم. شاید به این بماند که به خودم هم تبریک میگویم، اما در واقع یک جورهایی هویتی جدا از خودمان برایش قائلم. مثل بچهمان میماند! ( وبلاگ نویسهای باسلیقه میدونن من چی میگم!)
پس تولدت مبارک و انشاالله تولد صد سالگیت...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 19  توسط باد شرق
|
بهاران باز در راه است....
هزاران راز
هزاران عشوه ی پنهان
هزاران ناز در راه است
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 17  توسط باد شمال
|
از فرصتی که از آمیزه ی اندوه و تنهایی زاده می شود ،
غافل مباش........شاید این تنها فرصت تو باشد
برای نشستن با خویش....
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 19  توسط باد شمال
|
خواب خواب خواب...
میرسد و ترا می رباید...آن گونه که
هرگز باورت نیاید دیریست که در
خواب زیسته ای....
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 12  توسط باد شمال
|
همیشه کسی یا چیزی هست که آرزوی عوض
شدنش را داشته باشیم....وهمیشه کسی یا
چیزی هست که هیچوقت عوض نمی شود.....
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 19  توسط باد شمال
|
این خرده های شیشه... عجیب موجودات
موذی و سمجی هستند....گاه تا مدتها پس از
شکسته شدن چیزی ...ناگاه ...از گوشه ای که
انتظارش را نداری و صد باره هم جارو شده ....
سر در می آورند و دستی یا پایی را می خراشند....
اما...تازه فهمیدم که شکستگی دل هم پر
است از خرده های ریز موذی ،که در زمان خودش،
به چشم نمی آید....
تو فکر می کنی که دیگر اثری...ردپایی...خرده ای...
جایی باقی نمانده...و آن وقت ...بی هوا...
یک روز دست می کشی روی دلت و...و دستت
به تیزی یک" خرده شکستگی " کهنه،رنجور می شود...
پا می گذاری به روزهای خاطره ای که فکر می کردی
حسابی جاروب شده اند....و پایت می رود روی خرده ای
تیز ....و زخمی قدیمی...دوباره ناسور می شود....
....همه ی شگسته بند ها می دانند :
همه ی شکستگی ها.... مزمن و موذی و مر موزند....
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17  توسط باد شمال
|
سکوت می تواند نمادی از آگاهی و آرامش عمیق باشد
یا پرده ای کشیده بر تهی درون و دانش رقیق....
سخن نیز می تواند بیانگر فهم باشد.....
یا رسواگری بی رحم.....
از هر کدام می توان چون نقابی سود جست...
فقط به یاد داشته باش ،پوشاندن بیهودگی درون،
با سکوت بسیار آسان تر است تا با حرافی و پر گویی...
که در سخن خود را پنهان نمودن تبحری بسیار می طلبد
و تفکری جاندار....
بگذار در قلعه ی سکوت ترا دست نیافتنی بیابند
و مرموز.....که سخت است پنهان داشتن سیاهی
در روز.....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 16  توسط باد شمال
|
از ناراستی ها و کاستی هامان سخن
ساز می کنیم.....نه به قصد اعتراف...
نه به نیت ندامت.......و نه از انرو که
جراتش را داریم....نه...
تنها دنبال کسی می گردیم که
بزرگوارمان بداند و قانعمان کند که
اصلا اینطور نیست.....
+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 15  توسط باد شمال
|
تن تن و کاپیتان هادوک را به خاطر دارید...؟معبد خورشید و
هفت گوی بلورین را....آدمک های مومی سحر خوانده شده و
هفت باستان شناس جادو شده .....خواب شده...خوابی که
بالاخره گسسته شد و طلسمی که شکسته شد...
من هم الان احساس می کنم از خوابی دور و غریب
پریده ام...گمانم آدمک مومی ام در جایی آب شده....
یا... نکند درست برعکس باشد....و کسی یا چیزی
در من خواب شده...؟
چطور باید بدانم...؟خودم را نیشگون می گیرم....
درد دارد و حسش می کنم....ولی اگر این هم خواب
باشد چه...؟
بیزحمت اگر از کنارم عبور می کردید ، هلی...تکانی...
یو هوی غافلگیرانه ای خیراتم کنید....شما ها را...
یعنی همه شما را باهم که نمی توانم خواب دیده
باشم...ها؟؟؟
پ.ن.حالا راه نیافتید به هل دادن مردم و بگذارید گردن
من ها...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 18  توسط باد شمال
|
پر سیده بودی ایا شبیه دیروز هستم ؟
به گمانم ،آری
هنوز،
به خاطره هایت پاسوز هستم
امروز،
اگر بیایی،
هنوز هستم....
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20  توسط باد شمال
|
افسوس که در پایان هر داستان است که راز ها
برملا می شوند... وتو متوانی تصمیم بگیری
که راه آمده ارزش آمدن را داشت...یا نه .
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 22  توسط باد شمال
|
مي بيني...؟
هنوز دنيا پر است از متر سك هايي،
كه مي انديشند اگر نباشند،
كلاغ ها نخواهند پريد
و دنيا نخواهد چرخيد....
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12  توسط باد شمال
|
حرف هامان انبار می شوند
هم چون کتاب هایمان
نمی گوییم شان
نمی خوانیمشان
و صدای شره ی فرصت ها
تا به هم چنان می آید
که فرو می لغزند از لابه لای انگشتان بی خیالمان...
صدای لغزش فرصت ها غم انگیز تر است،
یا لغزش اشکهای بی صدا ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 14  توسط باد شمال
|
دلم تنگ شده برای روزهایی،
که دلم می لرزید ،
این روزها ،
زلزله هم از این حوالی عبور نمی کند...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 18  توسط باد شمال
|
بعضی خلوت کردن ها را می شود با صد بیگانه هم
تقسیم کرد و وجود یکی شان را هم حس نکرد....
مثل قدم زدن در یک خیابان شلوغ....
بعضی خلوت ها و لحظه هاست ولی ...که حضور حتی
یک "دیگری " را تاب نمی آوری....مثل نشستن روی
نیمکتی که از آن خاطره داری....تصویر خاطره ای در
قاب یک پاییز دور...
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 18  توسط باد شمال
|
نترس...به عقب نگاه نکن
ترس از جنس اشباح و سایه هاست
نگاهش که نکنی، نیست می شود
انگار که هرگز نبوده است....
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 1  توسط باد شمال
|
یک نفر لطفا به من راه زور شنیدن را
یاد بهد.....تاب خاموش ماندن ، بدون انکه
از گوش هایت دود بزند بیرون.....یا بغض
خفه ات کند....
یک نفر بی زحمت ..............
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 1  توسط باد شمال
|
تو می گفتی :
سرنوشت گزیدنی ست ،
نه فالی که گرفتنی باشد...
پس این همه خط و مسیر که کف
دستم بود...به هیچ جا نمی رسند ؟
به هیچ معنایی...؟ به هیچ فردایی...؟
دست کم،
بگذار دلمان ساده دلانه ،گاهگاهی خوش باشد
به تعبیر نشانه ها....به تفسیر حدس ها و گمانه ها...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 12  توسط باد شمال
|
برای ندیدن زشتیها
و خواب دیدن خوبیها
تنها دو چشم بسته کافی ست...
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 14  توسط باد شمال
|
سفر بودم که ننوشتم برایتان...خیلی
"ببخشید " بدهکارم به همه تان...
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13  توسط باد شمال
|
در ته پندارم ،
هرچه اسطوره و افسانه که هست ،
هرچه از من دور است ،
من ز دست همه شان
خاطرم رنجور است...
که چنان زیسته اند
که من خسته ی ناچیز برای همه عمر
لحظه ای آرزوی زیستنش را دارم...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0  توسط باد شمال
|
از سالها پیش این مطلبی که می خواهم بگویم ذهنم را
مشغول کرده........هر از گاهی پیش می آید و بعد.....
دوباره می رود آن عقب ها....
پیشاپیش تاکید می کنم قصدم بحث در باره درستی و
نادرستی هیچ عقیده و مرامی نیست ...سوالم را هم
تنها از بعد ساده ی انسانی ماجرا دارم مطرح می کنم...
نه بعد اعتقادی قضیه...
ما عقاید خاصی درباره شهادت و شهید داریم...انسان
با ارزشی که خودش را برای دین خدا فدا می کند....درباارزش
بودن این از خودگذشتگی حرفی نیست... که از عمر بی بازگشت
گذشتن همتی شگرف می خواهد....فقط من نمی فهمم
چرا عقیده داریم که این از خود گذشستگی از ایثاری که مثلا
یک مارکسیست در زمان خودش کرده ،سالهای نوری دورتر
و باارزش تر است...
کاری به این که مکتب کدام فی ذاته باارزش تر است یا
پر معناتر ندارم....گفتم که فقط به عنوان دو انسان به انها
دارم نگاه می کنم.........دو انسان.......با انگیزه هاشان
و سرنوشتشان....
شهید ما با این اعتقاد مرگ را در اغوش می کشد که اگر چه
جان خویش را از دست می دهد، در ان دنیا ثمره ی از خود گذشتگی
خویش را خواهد دید.......رستگاری و بهشت ابدی در انتظار
اوست...
آن وقت از خود گذشتگی آن به اصطلاح بی خدای مادی گرای بینوا
به چشممان بی ارزش و بی معناست........بی خدایی که
که دستش به جایی بند نیست......و فقط بخاطر مرامی که به آن
باور داشته و فقط به امید انکه با مرگش راه را برای فردای دیگری
هموار کند از جانش گذشته......
فردایی که حتی اگر به غلط به ان اعتقاد داشته ، می دانسته
خودش در ان جایی ندارد و هرگز نخواهد توانست تحقق عینی
آرمانش را ببیند ...فردایی که می داند وقتی برسد او تنها نصیبش
از ان خروارها خاک خواهد بود....با وجود اینکه برای او زندگی ابدی
معنایی ندارد ...با وجود این که می داند زندگی بی باز گشت است...
با اعتقاد به همه اینها از زندگی اش می گذرد...
شهید ما می رود تا به زندگی جاودان برسد...او مرگ ابدی
را انتخاب می کند تا شاید اعتقادش زنده بماند........
واقعا دلتان برای " او " نمی سوزد...؟
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 14  توسط باد شمال
|
با حسرتی خاموش
روبروی آینه
دنبال می کنم
رد خنده های گم شده ام را،
از گوشه ی لب...تا نیمه راه بناگوش
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 12  توسط باد شمال
|
تو می گفتی نرمی موم وار شمع است که نخ
سر نوشتش را به آب شدن گره می زند....
ولی من دیدم ، در راه های زندگی......
که دور از انتظار و فزون از شمارند....کوره ها و
افروختنی ها بسیارند...سرنوشت اگر پایت
را ، بکشاند به معرکه ی آتش ، می بینی..
سنگ ها هم ذوب شدنی هستند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0  توسط باد شمال
|
به چشمم نمی آید که بیرون ،
در باغچه ات چه کاشته ای ...
وقتی که می دانم
در پستوی خانه ات چه نهان داشته ای...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 16  توسط باد شمال
|